حضور بی حجم

مینویسم که زندگی کنم...از فراز ونشیبهای فراوان گذشته ام تا به استانه سی وسه سالگی برسم.همه مطالب قبلی که حاوی خاطرات گذشته ام بوده رمز دار شده تا از این پس برای خودم بماند و شما از این پس همراه روزهای اکنون من باشید.
 
جاودانگی
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٩ : توسط : حوا

 بعضی وقتها,کنار بعضی ادمها سبک می شوی.به خودت که می ایی میبینی ساعتها حرف زده ای از همه چیز و همه جا.بعضی ادمها صد,سال هم که بگذرد برایت کهنه نمی شوند.

مثل همان وقتها که نوجوان بودیم و هر وقت به هم میرسیدیم حرف می زدیم و حرف میزدیم ونمیفهمیدیم کی خوابمان برده.کی صبح شده.

با این همه مشغله,وقتی تصمیم گرفتیم,باز هم همه جمع شویم,تقریبا هیچکدام از امدن  ان یکی مطمین نبود ولی به خودمان که امدیم,کنار هم بودیم بعد این همه سال چهار تا خانم با سه تا بچه.به خودمان که امدیم دیگر خانمهای بزرگی شده بودیم.و حرفها و دغدغه هایمان عوض شده بود.توی حیاط هتل عباسی در رفت امد گارسونهای سیبیل از بناگوش در رفته ای که با لباس و کلاه سنتی,ان استکانهای کمر باریک چای را که روی نعلبکیهایشان عکس شاه عباس با ان شمایل شاهانه خودنمایی می کرد,میبردند و می اوردند.

صدای فواره با موسیقی روح نوازی به هم امیخته بود و میشد ساعتها انجا نشست و حرف زد.

آشمان را که خوردیم,بلند شدیم بهار و خواهرش فردا می رفتند و من و خواهر میماندیم و یک دنیای خواهرانه.

این پست را از اصفهان برایتان میگذارم.نوستالژیک ترین شهر ایران,قطعه ای از موسیقی تمدن دنیا.

الهی,اب را به زاینده رود برگردان.تا شادی و نشاط با مردم این شهر عجین شود.و  این رود تشنه فراموش کند, روزگاری را که در میان بسترش گیاه می پروراند.

عمر دوستیهای خوب از عمر ادمها بیشتر است.

جاودانه باشید.

 


 
تفاتها
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢ : توسط : حوا

در تاریکی اتاق نشسته ام و همینطور که نازگل را روی پاهایم تکان میدهم تا بخوابد,و زمزمه نا مفهومی از لالایی همیشگی ازته گلویم به سختی بیرون می اید.به موضوعاتی فکر میکنم که در روز به ذهنم میرسد و پرتابشان میکنم ته ذهنم که بیایم و بنویسم,صفحه که باز میشود پلکهای دخترکم هم سنگین تر شده این را از نوع حرکاتش میتوانم حدس بزنم.

فکر.میکنم این پست را اختصاصی برای او بنویسم.اعتراف میکنم که برای پسرم خیلی وقت بیشتری میگذاشتم و کلی از خاطراتش را توی تقویم ثبت کرده ام,اما برای دخترم...وقت نمی شود,حوصله ندارم یا... به هر حال.

دخترکم تفاوتهای بنیادینی با برادرش دارد.می توانم بگویم کاملا نقطه مقابل هم هستند.اقا پسر خوش خوراک و خوشخواب دختر خانم,به زحمت اگر بتوانم روزی سه قاشق غذا توی دهانش بگذارم.وقتی که خواب است با کوچکترین صدایی بلند میشود,و بارها شده بعد از مدتها که خوابانده امش و گفتم,خوب دیگه,و توی دلم قند اب شده,با همان چشمان بسته بلند می شود و می نشیند.

خیلی زود برگشت خیلی زود چهار دست و پا راه رفت و خیلی قبلتر از یکسالگی راه رفت. تمام مدت روز در حال راه رفتن است گاهی فکر میکنم اگر کیلومتر شمار به پایش وصل کنم بیشتر از دو سه کیلومتر در روز ثبت میشود.

خیلی خیلی,دخترانه ابراز علاقه میکند,ولی اگر کسی با بد اخلاقی خطابش کند,کاملا اعتراض میکند بدون اینکه عقب بکشد,در صورتی که مهیار وقتی هم سن او بود با هر اخمی کرور کرور اشک می ریخت و خودش را می باخت.

عروسکها و حیوانات را خیلی دوست دارد.عروسکهایش را طوری بغل میکند,که انگاری واقعا بچه اند و به محبت نیاز دارند.و انها را به اسم می شناسد.و به انها غذا میدهد و می خواباندشان.

در خواندن شعرها با من همراهی میکند,لی لی حوضک,خرگوشه ببعی میگه...

بازی هایی که بلد است,دالی,دسدسی,نانا,

هر وقت روسری پیدا میکند سریع روی سرش میکشد و به سجده می رود.و با شنیدن مداحی و.. شروع به سینه زنی میکند.همیشه با مهرهای سجاده من بازی میکند. یکبار عجله ای یک مهر برداشتم و توی دستم گرفتم.امد کنار من چرخید و چرخید,بعد رفت از توی اتاق دوتا مهر اورد,نشست کنارم یکی را جلو من,گذاشت و با ان یکی شروع کرد بازی کردن.

خلاصه شیرین کاری زیاد دارد,و در مبارزه با برادرش اصلن کم نمی اورد.

کلماتی که در سیزده ماهگی می گوید.

مااااا ما 

باباااااا 

ژوژو:پرنده ها

اپو:درنده ها

بع بع:چرنده ها

دادا:داداش

داؤووو:دایی

عسیس:عزیز

دش:کفش

دیییش:دست

آم:غذا شکلات خوراکی

اب:اب دریا حمام

جییییش:روم به دیوار

دففففف:رفت نیست

ناااااو:وقتی برای چیزی.التماس میکند مثلا نرو یا

کلا فکر کنم در مورد زود به حرف افتادن به برادرش رفته باشد.کتاب خیلی دوست دارد.مدتی هم در سفر خودش را بیسا و برادرش را مییا صدا میکرد ولی فراموش کرد.

خدایا زندگیم را,و بچه هایم را,به تومی سپرم, فقط اینجوری خیالم از هر بابت راحت است.ممنونم.

به خواب عزیزانم آرامش و به بیداریشان نشاط و پویایی عطا کن و راهی که گام به سوی تو بردارند. امین


 
یه تو ضیح کوچولو
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠ : توسط : حوا

قضیه خانه که در پست قبلی به ان اشاره کردم,توضیحات مبسوطی دارد, که به قول مجریای تلوزیون در این مقا ل نمیگنجد.

اما همینقدر بهتون بگم که این خونه,به اون خونه ای که همه زندگیمونو داده بودیم و خریده بودیمش هیچ ربطی نداره,یعنی تا جایی که من میدونم,اون اقای سازنده همچنان در زندانه تا انشا الله روزی پولدار بشه و پول ملت رو پس بده و اون اقای صاحب ملک هم که قبل از اسباب کشی به خونه قصبی,به دیار باقی اسباب کسی فرمودند,و الان اقا پسراشون در خانه ای که با پول ما بالا رفته زندگی میکنند.

جریان از این.قراره که,دو سه سال پیش اداره همسر از طریق تعاونیشون خونه هایی با شرایط خیلی خوبی واگذار میکردند که خوب ما همون پیش پرداخت اندک رو هم نداشتیم که بخریم.

از قضا یکی از دوستان همسر که,واحدی رو پیش خرید کرده بودن,برای امر خیری پول لازم میشن,تا ارثیه  پدر خانموشو از بقیه خواهرها بخرن و توش بنشینند.یعنی معامله یه جوری به نفع همه طرفین بوده به همسر پیشنهاد دادن که شما بیا و این  پروژه رو با همون شرایط سه سال پیش بخر,

این بود که ما هم با اندک پس اندازمون و فروش ماشینی که ثبت نام کرده بودیم و کمک یکی از برادر شوهرا,تونستیم امتیاز خونه رو بخریم و بقیه پرداختها مونده برای موقع تحویل. شاید اینجا نشه گنجوند ولی توی زندگی ما این واقعا یک معجزه بود.خدا یا شکرت.

جای پروژه نسبت به خانه الانمون اصلن خوب نیست.ولی,وقتی توی خونه عشق و شادی باشه,چه اهمیت داره بالای شهر باشی یا پایین شهر؟؟

برادر شوهر خوب داشتن هم نعمتیه خدا به همه قسمت کنه,این پول,پول پیش همون خونه ایه که گفته بودم,برادر شوهر تازه تحویل گرفته تقریبا همه کارهاش رو همسر انجام داد و بعد از اینکه اجاره رفت.برادر شوهر پول رهن رو مستقیم ریخت به حساب داداش کوچیکه و گفت اگه می خواهید وامی چیزی بگیرید تو حساب شما باشه.اونوقت اصلن فکر نمی کردم,این پول اینقدر به دردمون بخوره.

این روزها به خاطر صبری که خدا بهم داد تا هرگز به همسرم,گلایه ای از این بابت نکنم.شکر میکنم و خوشحالم.

راستی اینم اصلن مهم نیست.ولی جالبه بدونید که همسر قرار داد رو به اسم من تنظیم کرده.


 
در ادامه
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۸ : توسط : حوا

جریان خانه ما را کسی یادش هست؟؟تمام روزهایی که اینجا نمی نوشتم و خودم را مذمت میکردم, که کاری را نیمه تمام گذاشته ام,بروم, یک پست خدا حافظی بگذارم.

تمام آن اوقات,یک حسی مانع میشد,حس اینکه,توی این وبلاگ بحثی باز شده که باید آن را ببندم و,منتظربودم که به نطقه قابل تعریف کردنی برسد تا بعد,چون ایمان داشتم که در حال امتحان شدن هستیم و بلاخره یک روزی تمام میشود و خدا خودش,برایمان درست میکند.حالا تقریبا صبر ما نتیجه داده و چیزی شبیه معجزه اتفاق افتاده.همانطور که توی یکی از دلتنگیهایم وقتی قران را باز کردم خدا گفت; خدا انها را بی نیاز میکند,از جایی که فکرش رو هم نمی کنند.همان معجزه اتفاق افتاده,جزییات قضیه کمی خسته کننده است اما,خواستم این خبر خوب را به دوستانم بدهم,البته الان دیگر قصد ندارم اینجا را ببندم و با جریانات دیگر زندگی,در خدمتتان هستم.


 
مفسر کوچلو
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٥ : توسط : حوا

دیشب موقع شام,مهرسا شروع کرد با صدای کلفتی و از ته گلو و با هیجا ن اوووه اوووه دیدم با انگشت به تلوزیون اشاره میکند,شبکه اچ دی مشغول نشان دادن مستند بود و دخترکم با دیدن شیرها هیجان زده شده بود.و مدام ما را تشویق می کرد که همه به تلوزیون نگاه کنیم.بعد وقتی پرنده ها را نشان می داد با صدا نازکی جی جی میکرد.موقع دیدن دریا هم که بلافاصله میگفت اب اب.

خلاصه یک پا مفسر شده برای خودش,این وروجک کوچولو.توی سفر به خوبی متوجه شدم که علاقه خیلی زیادی به حیوانات نشان میدهد,و با دیدن یک مرغ یا اسب,حسابی هیجانزده میشد.

پ.ن.دیروز برای سالگرد ازدواجمان رفته بودیم اتلیه انجا با این واقعیت تلخ بیشتر مواجه شدم که قسمت اعظمی از اضافه وزنم هنوز با من است.یکسال بعد از زایمان,حالا از امروز رژیم را شروع کرده ام امیدوارم به زودی همینجا از روند کاهش وزنم بنویسم.


 
تعطیلات ۳
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٤ : توسط : حوا

هر چند به نظر میرسد,پرنده ای هم از این وبلاگ رد نمی شود.اما برای ثبت خاطرات خودم می نویسم.

نمی شود که از آذربایجان رد شد و دیزی و سرشیر و عسل سرعین را تجربه نکرد یعنی,واقعا به نظر من لطف سفر به همین چیزهای خوش مزه اش هست.تصمیم داشتیم شب در سرعین جا بگیریم و تا پاسی از شب در ابگرم بمانیم  و فردا به سمت تبریز حرکت کنیم...اما چشمتان روز بد نبیند,از اردبیل به بعد چنان ترافیکی به سمت سرعین بود و به راحتی وقتی وارد شهر شدیم فهمیدیم که نه تنها جایی گیر نمی اوریم بلکه بر فرض محال جا هم گیرمان بیاید با ان هجوم جمعیت که در تمام خیابانها پارک کرده بودند و چادر زده بودند هیچ استفاده مفیدی از زمان نمی توانیم بکنیم.این بود که در همان,میدان ورودی تغییر مسیر دادیم,و به سمت شهر بعدی حرکت کردیم تا لا اقل جایی برای گذران شب در ان سرما پیدا کنیم....ولی زهی خیال باطل به قدری مسافر بود که تا دو شهر انطرف تر هم جایی گیرمان نیامد,ما هم بیشتر تلاش نکردیم و تصمیم گرفتیم کمی بخوابیم و به سمت تبریز حرکت کنیم.صبح که بیدار شدم تمام تنم درد میکرد مهرسا تا صبح توی بغلم بود.و کسب این تجربه هم برایم خالی از لطف نبود.بعد از تهیه وسایل صبحانه ای مفصل در بستان اباد توقفی داشتیم و صبحانه خوردیم و با پهن شدن افتاب روی زمین کمکم خستگی از تنمان بیرون امد,و به زودی به تبریز رسیدیم.

تبریز واقعا شهر زیبایی  است  و خنک,علاوه بر درخشش زیبایی و تمیزی شهر ادمهایش هم یک حالت خاصی  دارند,ما که هر چه دیدیم خوش لباس و شیک.هول بودیم تا مسافرها به شهر حمله نکرده اند,جا بگیریم که این امر میسرشد.انروز را به گشتن در بازارها و پاساژهای نامدار تبریز گذراندیم,که لاله پارک واقعا مغازه های شیک و عالی ای داشت و بیشتر برندهای ترک بودند.این قسمت مورد علاقه خواهرها  خانم برادرم بود و من بیشتر تماشاچی بودم.اما برای صرف شام جایی رفتیم که واقعا برایم لذت بخش بود,پایین تر از میدان ساعت یک حمام قدیمی که شاید حدود دویست سال قدمت داشت را به زبیایی تغییرکاربری داده بودند و تبدیل به رستوران کرده بودند و محیطش برای من خیلی جذاب و دلنشین بود.

از جاهای دیگری که دیدیم پارک و شهر بازی ایل گلی بود و سفر یک روزه ای هم به جلفا و کناره های رود ارس داشتیم. و کمی خرید.موقع برگشتن هم طوری مسیر را انتخاب کردیم که به ترافیک نخوریم و عصر جمعه رسیدیم خانه خودمان.

تمام..


 
تعطیلات ۳
ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٤ : توسط : حوا

دیر هنگام بود که به شهر میانه رسیدم.ادرس خانه معلم را در اولین ورودی شهر زده بود و خیلی راحت,ان ساختمان  چند طبقه اجر سه سانتی را پیدا کردیم,مسول انجا مرد مسنی بود,که به گرمی پذیرشمان کرد.

از خانم برادرم خواسته بودم,تا برای شام الویه درست کند.البته در همه سفرها غالبا وعده اول را همراه میبریم,و خانم برادر علاوه بر اینکه دست پخت بسیار خوبی دارد,به ندرت با ما ها حرف میزند و خیلی خودش را کنار میکشد.من عمدا با گذاشتن اولین مسولیت به عهده او خواستم یخش باز شود.

صبح با وجود خستگی از شوق نماز عید بیدار شدم بچه ها را به بقیه سپردم و با مادر و همسر به راه افتادیم و نماز عید را در یکی از مساجد محلی خواندیم.نماز عید فطر حقیقتا برای من دلچسب است,و اذکارش را دوست میدارم.

بعد چرخی در شهر زدیم و پس از خرید نان و اب میوه و وسایل صبحانه به محل بر گشتیم بقیه هنوز کاملا بیدار نشده بودند.

شهر بعدی خلخال بود.خنکای کوهستان با وجود ادم بازی میکرد و دست نوازش نسیم چشمهایم را پر از خواب میکرد.جاده در این قسمت کاملا کوهستانی و محلی بود و متاسفانه رسیدگی خاصی هم به ان نشده بود.به نظرم باید این جاده های توریستی رابه عنوان منابع ملی  ببینیم,در جاهایی کاملا اسفالت از بین رفته بود و ماشینها روی سر بالایی کوه به ارامی و از میان خاک و شنها حرکت میکردند,هر چند این جاده تنها مسیر دسترسی روستاهای سر راه به نظر میرسید و من نمیدانم مردم نجیب این خطه,زمستانها چطور....؟؟

از یک جایی به بعد,جاده خوب شد و پایمان را روی گاز گذاشتیم تا به خواهر و برادر کوچکتر که در مسیر منتظرمان بودند برسیم.جایی که انها اطراق کرده بودند,و مشغول بازی تخته بودند منظره بسیار زیبایی داشت و  ساحل از میان کوهها پیدا بود یکی از جاذبه های,گردشگری این جاده,کباب های ان است,در هر دکه کبابی چند تا گوسفند پوست کنده اویزان کرده بودند و بساط زغال هم روبروی دکه به راه بود,هر قسمتی از گوشت را که میخواستی برایت میبریدندو خودت کباب میکردی.همان اول حدس زدم که اقا پسرم لب به هیچ چیز نزند,و حدسم درست بود بغض کرده بود و لبهایش میلرزید,بغلش,کردم,چیه مامان,و ارام در گوشم گفت چرا ببعی ها رو کشتن,ما نباید اونا رو اذیت کنیم و اشک از گوشه چشمش لغزید.من هم با قیافه کاملا حق به جانبی توجیهش کردم که این از اون گوسفندها نیست  و اینا درخت دارن و از زمین میاد و....ولی افاقه ای نکرد.برایش پلو سفارش دادیم,که به ان هم لب نزد.اگر بعدها قصد عبور از این جاده را داشتید و حساسیت غذایی خاصی دارید این را هم بدانید که کباب دیگری اینجا گیر نمی اورید.تا مثل عروس خانم ما که لب به گوشت قرمز نمیزند گرسنه نمانید.

شهر بعدی اسالم بود و کنار دریا و اب بازی بچه ها,مهرسا اولین بار بود,دریای شمال را میدیدهر دو اینقدر بازی کردند که بقیه مسیر را خوابیدند.

ادامه مسیر تا استارا ترافیک نسبتا روانی داشت,و از جنگلهای چشم نواز مرزی گذشتیم,و باز از زیبایی گردنه حیران,حیران ماندیم.

پ.ن.اگر غلط تایپی دارد ببخشید,این پست را بعد از نماز صبح توی رختخواب و با گوشی نوشتم.


 
تعطیلات
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۳ : توسط : حوا

تعطیلات عید فطر امسال با اینکه گره خورده بود به روزهای اخر هفته و عملا طولانی تر شده بود.اما تا هفته اخر ما برنامه خاص و مشخصی نداشتیم,همسر به جهت اینکه تکلیف مرخصی اش معلوم نبود,و من هم به فکر بعد اقتصادی قضیه بودم(اسکروووچ),تا اینجا که وقتی طبق عادت همیشگی کتاب راهنما را اورد که مسیر ها را چک کنیم با بی میلی تمام,...خلاصه اینبار برنامه را دقیق نکردیم و قسمت عمده سفر را سپردیم دست تقدیر و شلوغی راهها.

زود باشیم زود باشیم زود باشیم ساعت دو برادر بزگتر امد دنبالمان,قرار بود برای سر شکن شدن هزینه بنزین و اینکه از با هم بودنمان بیشتر لذت ببریم با یک ماشین برویم,از طرفی برادر کوچکتر با یک ماشین دیگر رفته بود شمال دنبال خواهر کوچیکه و همسرش که از اصفهان با دوستانشان به سفر رفته بودند و قرار بود در ادامه سفر به ما بپیوندند.

خواهر بزرگتر و مادر هم که با ماشین خواهر بودند البته در تمام مدت کاملا جابجا میشدیم و اصلن معلوم نبود کی با کدام ماشین است.در ابتدا با این پیش فرض راهی شده بودیم که سمت استارا برویم,ولی قرار بود برنامه مان با توجه به موقعیت جاده انعطاف داشته باشد.مسیر تهران تا کرج را از راههایی که برادر بزرگتر بلد بود از کوچه پس کوچه رفتیم,اما از کرج تا عوارضی خیلی شلوغ بود,البته گویا رفته رفته بد تر هم شده بود این بود که وقتی به قزوین رسیدم ترجیح دادیم مسیر زنجان را پیش بگیریم.اینجا دیگر ترکیب ماشینها عوض شده بود روزهدارها که من و همسر و مادر بودیم با ماشین برادر و برادر و خانمش و خواهر و اقا پسر در ماشین خواهر بودند,زنجان سرد بود انقدر که وقتی برای افطار ایستادیم هر کدام زیر پتو های مسافرتی پناه گرفته بودیم.در تمام مدتی که از ان شهر میگذشتیم من به ذهنم فشار می اوردم که جاذبه های گردشگریش را به یاد اورم و تنها چیزی که در ان سیاهی شب جلو چشمانم می در خشید حسینیه اعظم زنجان بود.خواهر کوچکتر هم که در باران و شلوغی شمالیر افتاده بودند و امشب به هم نمیرسیدیم,ما به سمت میانه حرکت کردیم.و انها در شهری که رسیده بودند,ماندند تاااا فردا هم را ببینیم.

ادامه دارد


 
← صفحه بعد